امان از این حسادت های ویرانگر! دوستی دارم که در کارش خبره است. همه جای دنیا کسی را که خبره است، تلاشگر است، متواضع است و کارش پرثمر و ارزشمند، ستایش می کنند، تحسین می کنند و دست و بالش را می گشایند تا کارش رونق بیشتری بگیرد با این تصور که موفقیت او، موفقیت اجتماعش است و باعث کسب حیثیت و افتخار جمعی! اما در این جامعه بارها شاهد این بوده ام که افراد شایسته، به جای تشویق و قدردانی و تحسین، مورد سرکوب و تحقیر و تضعیف همجواران قرار می گیرند. بسیاری فکر می کنند اگر رقیب قدرقدرت را از میان بردارند هنر کرده اند و زرنگی کرده اند، و فضایی را که برای شان تنگ شده است گشوده و باز یافته اند!
به این دوست خوب گفتم همینها که بر سرت می آورند نشانه ی حقانیت توست و شایستگی ات و این که این مقام و منزلت ات، که صاحبان عقل و اندیشه به هر حال به آن معرفت دارند، خاری است که به چشم دشمنان فرو رفته است. علم به مصادیق همه ی کینه توزی هاو بدخواهی هایی که در حقت روا می دارند، باید باعث خوشحالی ات بشود به جای دلسردی ات. به سادگی و حماقت ایشان بخند و به کار پرثمر خودت ادامه بده، برای افراد خلاق و صاحب ذوق و صاحب نظر همیشه عرصه برای فعالیت گشوده می شود علی رغم موانعی که جهالت ها بر سر راهش می کارند! کاش ایشان لااقل به جای حسادت ورزی، "غبطه" می خوردند تا بر تلاش خود بیافزایند به جای این که رقیبان را از سر راه بر دارند!
و پس از مرگ آن قدر به ارث گذاشت كه زيمل بتواند سواي درآمد شخصي، زندگياش را به راحتي بگذراند .ِ
تحصيلات عاليه و قسمت عمدهاي از زندگي دانشگاهياش را در دانشگاه برلينگذارند. چه او در سال 1876 به عنوان دانشجوي ليسانس وارد اين دانشگاه شد، ابتدا در رشتهي تاريخ نام نويسي كرد اما بعد به فلسفه متمايل شد. دكترياش را در سال 1881 با رسالهاي دربارهي فلسفه طبيعت كانت گرفت. اگرچه زيمل در سال 1885 استاد حق التدريس شده بود اما پيشرفت دانشگاهياش بسيار كند بود. با این که در سال 1900 به سمت استاد افتخاري ترفيع يافته بود، اما نه در اين سمت و نه در سمت قبلي، حقوق منظمي نميگرفت و گذران خود و خانوادهاش بيشتر از درآمد شخصياي تأمین میشد كه به او ارث رسيده بود. سرانجام در سال 1914 كرسي استادي دايم را در دانشگاهِ استراسبورگ به دست آورد و تنها چهار سال بعد مرد .ِِِِ
دلايلي چند موجب تأخير در زندگي دانشگاهي او شده بودند که يكي گذشتهي يهودي او بود. در ابتداي قرن بيستم عوامل ضد يهود در دانشگاههاي آلمان و بهخصوص در برلين روز به روز قدرت بيشتري ميگرفتند. دليل ديگرش ويژگي دايرهالمعارفي انديشهي زيمل بود. او به گونهاي غيرمعمول در زمينههاي متنوعي ازجمله جامعهشناسي، روانشناسي، اخلاق، معرفتشناسي و زيباییشناسي مينوشت و درس ميداد. سخنرانيهايش جزو محبوبترين دروس دانشگاه بود و حتي توجه دانشجويان رشتههاي ديگري را كه خارج از موضوع آثارش بودند به خود جلب ميكرد و بعضي ترم ها آوازهي هنرمندي Showmanدانشگاهي را به دست ميآورد. و از اين گذشته به تكرار براي جماعتِ مردم سخنراني ميكرد و مطالباش را به طور گسترده در نشريات غيردانشگاهي به چاپ ميرساند.ِِ
زيمل نويسندهي پركاري بود و گرچه كتابهايش بازبيني مطالبي بود كه پيشتر به صورت مقاله منتشر كرده بود اما در طول زندگياش حدود 200 مقاله و 22 كتاب نوشت که بيشترِ آنها پس از مرگاش چاپ شدند. اولين اثرهايش همچنان كه آخرينِ آنها عمدتاً در زمينهي فلسفه بودند . اينها، آثاري انتقادي دربارهي فلسفهي اخلاق و فلسفهي تاريخ بودند. نقطهي اوج كارهاي(1918) و نيز كتابهايي در مورد كانت شوپنهاور و نيچه بودند. زيمل برخلاف اغلبِ نظريهپردازان برجستهي اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيست علاقهي اندكي به سياست نشان مي داد. به هر روي او از گرايشهاي جديد در ادبيات و هنر اطلاعات روزآمدي داشت و دربارهي چهرههاي مسلط روزگار خودش مقالاتي انتقادي مي نوشت. منتشر كرد كه زندگينامهی رامبراند عنوان فرعيِ مناسبِ « جستاري در فلسفهي هنر » را دارد.ِِِِ فلسفياش كتاب فلسفهي حياتِِ او زندگي نامهی گوته و رامبراند را نيز
جامعهشناسي زيمل را مثل جامعهشناسي ماكس وبر تنها زماني به درستی ميتوان دریافت كه به سنتهای عقلانياي توجه کنیم كه به شدت تحت تأثير آنها بوده و با اين حال به مقابلهي با آنها برخاستند. فلسفهي تاريخ ( كه درآثار هگل و ماكس بازنموده ميشد) و مكتب تاريخي علم حقوق و اقتصاد سياسي که ايدهي محوري روح قوميVolksgeist را با خود داشت، دو شاخهي عمدهی تفكرِ اجتماعي آلمان در خلالِ قرن نوزده بودند. در اين جا هيچ خبري از آن نوع سنت پوزيتويستي نيست كه حتي در فرانسهي قبل از كنت رشد يافته بود. جامعهشناسي زماني در آلمان پا گرفت كه دانشمندان از ديدگاههاي متفاوتی مثل فلسفه، اقتصاد و تاريخ ناگهان پيبردند كه مجبورند ارتباط متغيرهاي اجتماعي را با مسايل موجود در رشتههاي خودشان بيابند. اما مفهوم نهايي اين جامعهشناسي با آنچه در فرانسه و انگلستان رشد يافته بود كاملاً متفاوت بود. آموزش زيمل اساساً آموزشی فلسفي بود و نوشتههاي او، هم در جامعهشناسي هم در فلسفه، نشان ميدهد كه تا چه حد تحت تأثير كانت بوده است. اگر چه زيمل اعتقاد داشت كه جامعهشناسي ميتواند به عنوان رشتهاي مستقل بنياد شود اما مخالف مدل كلنگرانهي اجتماع بود. چه از نوع هگلياش باشد چه كنتي يا اسپنسري. به زعم زيمل در برداشتي كه كنت و اسپنسر از جامعهشناسي ارائه كرده بودند جامعه سواي افراد تشكيل دهندهاش موجوديتي ذاتي دارد. آنچناني كه زيمل مي پنداشت، جامعه براي افراد واقعيتي بيروني بود و از همين رو تمامِ وجوهِ آگاهي و رفتار فردي را الگوبندي ميكرد. او ميخواست جامعهشناسي را بر پايهاي نو بنا كند تا بتواند از پس پاسخ به اين ايرادات برآيد. ِِِِِِِِ
جدا كردن جامعهشناسي زيمل از پهنهي اخلاقي و معرفتشناسي مسايلي كه شخصاً بدان تمايل داشت دشوار است. تلاش براي يافتن فلسفهي حيات حتي در نوشتههايي كه آشكارا ماهيت جامعهشناختي دارند، هيچ گاه از مركز توجه زيمل دور نبوده است. از سوي ديگر بسياري از مقالاتاش به موضوعاتي ميپرداختند كه در ظاهر خارج از حوزهي جامعهشناسي قرار داشتند،، اما بدون دلالت جامعهشناختي نبودند. بيشتر نوشتههاي او سرشار از بينشها و فرضيات جامعهشناسي بودند. به هر روي مهمترين نوشتههاي جامعهشناسي او دو اثر مهمِ فلسفهي پول و جامعهشناسي(1908) بودند .ِِِ مثلاً در زمينهيِ زيباييشناسيِِ
فلسفهي پولِ زيمل را به خاطر عنوان گمراه كنندهاش بايد يكي از آثار فراموش شدهي كلاسيك به شمار آورد. زيمل تا حدي به مسايلي مثل مفهوم آزادي پرداخته بود كه در اصل خصلتي فلسفي داشتند و يا نظريهي ارزش كه شايد اگر به صراحت بخواهيم بگوييم در درجهي اول به اقتصاد تعلق دارد. اما معناي ضمنيِ بيشتر اين آثار مستقيما جامعهشناختي بود. ماركس نشان داده بود كه تحول اقتصاد پولي ابتدايي مرحلهاي ضروري براي توسعهي سرمايهداري مدرن است. زيمل استدلال ميكند كه گذر به مبادلهي پولي كه جانشين اقتصاد مبتني بر معاملهي پاياپاي شده است نتايجي به مراتب وسيعتر دارد. پول بهطورحتم بازرگاني و دادوستد را آسان ميكند. اما زيمل ميكوشيد تا نشان دهد انواع روابط اجتماعيای كه تفوق اقتصادي پولي ايجاد كرده است با ساير ويژگيهاي غالب در ساختار جامعهی مدرن كاملاً مرتبط است. پول شكل سيال بهخصوصي از مالكيت است، مشمول تقسيمبندي دقيق، ارزشگذاري و تقلب. افزايش استفاده از پول بهعنوان شكلي از مبادله محاسبات عقلاني را در روابط اجتماعي رواج ميدهد. از نظرِ زيمل، گذر به اقتصاد پولي با رشدِ عقلانيت كه مشخص كنندهي جامعهي مدرن است يك علت همبسته دارد. رواج اقتصادِ پولي و نگرشِ جهانِ عقلاني ناگزير به يكديگر وابستهاند. مبادلهي پولي در تجارت به طور فزايندهاي ميخواهد روابط غيرشخصي و عام را جانشين پيوندهاي شخصي ميان كارفرما و كارگر كند . اين فرايند عقلانيسازي كه بر پايهي امكان محاسبهي انتزاعي بنا شده است خودش را به ساير حوزههاي زندگي اجتماعي بسط ميدهد ليكن بهخصوص در پيشرفت علومي كه متكي به اندازهگيري دقيق و كميسازي هستند نمايان مي شود ًِِِِِِِِِِِِِِِ
ايدهي اساسياي كه در فلسفهي پول بسط يافته اين است كه تبادل اقتصادي را میتوان بهمثابه تعامل اجتماعي مطالعه کرد. خصايص يك موضوع ( پول ) را تنها میتوان با معيار كاركرد در يك نظام تعاملي تعريف کرد. مفهوم تعامل اجتماعي در جامعهشناسي زيمل جايگاهي كانوني دارد. براي زيمل زماني امر اجتماعي موجود ميشود كه دو نفر يا بيشتر وارد تعامل با هم مي شوند،یعنی زماني كه ميتوانيم رفتار يك فرد را صرفاً در واكنش به رفتار ديگري توضيح دهيم. جامعهشناسي صورتهاي تعامل اجتماعي را مطالعه ميكند. فرايند تحقق اين كار را ميتوان با مثالي روشن ساخت. يك مثلث را ميتوانيم روي كاغذ بكشيم يا آن را از چوب يا آهن بسازيم خصوصيات هندسي مشابه قطعِ نظر از مادهي سازندهي آنها به شكلشان تعلق دارد. عليرغم اين حقيقت كه به تعبيري هيچ چيزي جداي از مادهي سازندهاش نيست، نميتوان ويژگيهاي هندسيِ مثلث بهمثابه يك صورت را از آگاهي به ويژگيهايِ محتوایی و يا مادهي سازندهی آن بهدستآورد .ِِِِِ
در اينجا تفكيك صورت از محتوي نوعي تفكيكِ تحليلي است. رياضيدان مثلث را شكلی انتزاعي در نظر ميگيرد و احكام كلي راجع به آن را بدون در نظر گرفتن محتواياش به اثبات ميرساند. جامعهشناس زماني كه صورتهاي تعامل اجتماعي را بررسي ميكند فرايندِ مشابهی در جريان است. همان طوري كه زيمل نوشته است ِ يك پديده يا فرايند اجتماعي از دو عنصر تشكيل شده است كه در واقعيت جدانشدني هستند از يك سو كششِ قصد يا انگيزه و از طرف ديگر صورت يا شيوهاي از تعامل ميان افراد كه به واسطهي آن يا به شكل آن محتوا، واقعيت اجتماعي مي يابد .ِ
تفكيك و بررسي محتواي رفتار ( سوايق، آرزوها ،اهداف ) كار روانشناسي است جامعهشناسي آن صورتهايي از تعامل اجتماعي را بيرون ميكشد و تحليل ميكند كه بهواسطهي آنها اين اهداف متحقق ميشوند يا تلاش ميكنيم كه متحقق شوند. هر جزء مشخصي از رفتار اجتماعي را ميتوان هم از ديد محتوي و هم از ديد صورت بررسي كرد . در مورد اول اهداف و نيازهاي روانشناختي شخصيت را بيرون ميكشيم و تحليل ميكنيم و در مورد دوم فرد را بهمثابه يك واحد شخصيت زداييشده در الگويي از تعامل در نظر ميگيريم. صورتهاي تعامل اجتماعي ويژگيهاي مخصوص به خود دارد كه نميتوان آنها را از طريق مطالعهي نيازها و مقاصد افراد بهدستآورد بنابراين موضوع جامعهشناسي محض يا جامعهشناسي صوري مجزا كردن و مطالعهي شرايطي است كه صورتهاي گوناگون تعامل اجتماعي در آن پديد ميآيند ميپايند و ناپديد ميشوند. ِِِِِ
زيمل جامعهشناسي صوري را به عنوان رشتهاي همطراز ولي مجزا از ساير رشتههاي علوماجتماعي مثل تاريخ و اقتصاد كه قبل از آن توسعه يافته بودند طراحيكرد. بههرترتيب او دو گونهي ديگر از كوشش جامعهشناختي را در نظر داشت كه با رشتهي اصلي [يعني ] جامعهشناسي صوري ارتباط نزديكي داشتند. هر علمي متكي بر مفاهيم و روشهاي بنيادي مشخصي است كه نميتوان آن را از ديدگاه خودش تحليل كرد. زيرا اين تحليل هم بر همان مفاهيم و روشها استوار است. اين وظيفهی جامعهشناسي فلسفي است كه به مشكلات مربوط به جامعهشناسي صوري رسيدگي كند؛ همان طوري كه بايد به مسايل اخلاقي ناشي از كشفيات آن نيز بپردازد. گذشته از اين زيمل تشخيص داده بود كه تعميمهاي جامعهشناختي كه در جامعهشناسي صوري بنا ميكند بايستي بهمثابه بخشي از چهارچوب تبييني ساير علوم اجتماعي استفاده شود. علم اقتصاد ضرورتاً متضمن توجه به اصول جامعهشناختي است همان طوري كه به ديگر رشتهها مثل تاريخ. ِِِِِ
زيمل در كتاب « جامعهشناسي» اش كوشيد تا سودمندي بالقوهي جامعهشناسي صوري را آن طوري كه تصور ميكرد روشن سازد. وي عمداً تحقيق دربارهي[ نوعی از] پديدههاي اجتماعي را شروع كرد كه جامعهشناسان آنها را نديده گرفته بودند. او نشان داد كه دغدغهي جامعهشناسي بيشتر آنگونه صورتهاي اجتماعي هستند كه به وضوح فرافردي اند مثل دولت، سازمان ديني يا نظام طبقاتي. اما گذشته از چنين صورتهاي محدود و به نسبت ثابت سازمان اجتماعي، روابط بسياری وجود دارند که زودگذر و مستقیماً ميان فردي هستند و ميتوان آنها را کرد. زيمل دركتاب «جامعهشناسي»، تحليلي جامعهشناختي از برخي صورتهاي به ظاهر كماهميت تعامل اجتماعي مثل روابط در گروه هاي دو نفره، 3 نفره ، رهبري و اطاعت ، اهميت اجتماعي غريبه، رقابت و رازداري ارائه ميدهد که پيوسته به وجود ميآيند و از بين ميروند. بههمين خاطر زيمل معمولاً بيش تر از همرفتاري استفاده ميكند تا جامعه همرفتاري از لحظهي پياده روي دستهجمعي گرفته تا تشكيل خانواده و از روابط موقتي تا عضويت در دولت همه را در بر ميگيرد. جامعه شناسانه بررسيِِ
در اين جا صرفاً توصيف مختصر اندكي از موضوعات زيمل امكانپذير است. نشان دادن ويژگي صريح نوشتار زيمل، استفادهي گرافيكياش از قياس و مهارتاش در بهكارگيري استدلال در مقابل تناقض؛ در اين فرصت كم غير ممكن است. كتاب «جامعه شناسي» شامل بحثي طولاني دربارهي اهميت اعداد در زندگي اجتماعي است. زيمل در ابتدا تذكر ميدهد كه چنانچه گروهي از لحاظ اندازه وسعت يابد بايستي مكانيسمهايي را گسترش دهد كه گروه كوچك بدانها نيازي ندارد . يك گروه بسيار بزرگ از افراد تنها در صورت وجود تقسيمكاري پيچيده ميتواند يك واحد را تشكيل دهد. هنگامي كه حجم سازماني اجتماعي افزايش مييابد مجبور است مكانيسمهاي مشخص ارتباطات و توزيع سلسله مراتبي اقتدار راگسترش دهد. ولي ما اغلب ميتوانيم ارتباط سرراستتري بين اعداد و زندگي اجتماعي ثابت كنيم. براي مثال مي توانيم بپرسيم چرا اريستوكراسي ها اين قدركوچك هستند ؟ يك دليل روشن اين است كه يك گروه نخبه تنها هنگامي گروه اريستوكرات به شمار مي آيد كه انحصاري باشد و در برابر تودهي مردم قرار بگيرد. اما به عقيدهي زيمل وراي اينكه صورت اريستوكراتيك گروه نميتواند حفظ شود، محدوديتي مطلق نيز در عدد هست. يك اريستوكراسي پايدار بايد براي هر عضو آن قابل بررسي باشد. هر خانواده بايد از نزديك با ساير خانوادهها آشنا باشد. خويشاونديهاي نسبي و سببي بايد در كل گروه قابل ردگيري باشد . بنابراين اكثر اريستوكراسيهايي كه براي مدتي طولاني دوام آوردهاند. قوانين مشخصي مثل حق ارث بيچونوچراي پسر ارشد داشتهاند كه ما را به محدوديت عددي رهنمون مي شود ٍِِِِِِِ
زيمل در بخش ديگري از كتاب : « جامعه شناسي » تضاد و تعارض را تحليل ميكند او نشان ميدهد كه تضاد بهتنهايي ميتواند همچون صورتي از همرفتاري به نظر آيد. تضاد هميشه تضاد با كسي است. چنانچه دو طرف نسبتبههم بياعتنا باشند هيچگونه رابطهي اجتماعي ميان آنها وجود ندارد. زيمل نشان ميدهد كه جامعهشناساني مثل كنت و اسپنسر تمايل داشتند تضاد را آسيبشناختي در نظر بگيرند اين نگرش بر اين درك نادرست استوار بود كه نظم اجتماعي و تضاد اجتماعي را دو قطب مخالف هم ميدانست. زيمل تأكيد ميكرد كه تضاد در بسياري از روابط اجتماعي جاسازي شده است و درحقيقت ممكن است عنصر اساسي پايداريشان باشد. اكثر گونههاي تضاد روابط مشخص و مستمري را با گروه متعارض ايجاب ميكنند. زيمل به فرضيهسازي دربارهي راههاي مختلفي ادامه ميدهد كه درآن تضاد ممكن است براي حفظ گروه و يا حتي براي ايجاد همبستگي بيشتر در شكل فعلي گروه كاركرد داشته باشد . براي مثال يكي از آنها اين است كه در زمان رويارويي با تضاد بيروني تمايل گروه به همبستگي بيشتر ميشود اين مسأله به دو صورت رخ مي دهد 1) از طريق افزايش آگاهي نسبت به يكپارچگي گروه [كه خود] از طريق فرافكني احساسات دشمني عامه بر ضد گروه بيروني توسعه مييابد.2) از طريق تكامل ردهبندي روشنتری از اقتدار موجود در گروه. بهرغم ارزش فرضيههاي مشخصي كه زيمل بنيان گذاشت بدون شك اين نظريه خودش را اثبات كرده است كه نبود تضاد لزوماً نميتواند به مثابه شاخص پايداري يك رابطهي اجتماعي در نظر آيد . ِِِِِِِ
تحليل زيمل از تعامل از بعضي جهات همتراز با تحليلهايي است كه بعداً توسط جورج هربرت ميد توسعه يافت. وي نشان ميدهد كه تعامل ارتباط را بديهي ميانگارد. براي مثال يكي از اولين امور مقدماتي براي ملاقات با كسي معرفي شدن است. اين مسأله نشانگر آگاهي بديهي دو طرفه در هر ارتباطي است. ما ميتوانيم سرنخهايي را بررسي كنيم كه مردم با آنها ديگران را شناسايي و طبقهبندي مي كنند و همچنين رفتاري را كه براي ارائه تصوير مشخصي از خودشان در پيش ميگيرند. زيمل اين مسأله را از طريق بررسي مواردي از تحريف آگاهانه يا محدود كردن ارتباط برجسته مي كند: دروغ گويي و پنهانكاري؛ او نشان مي دهد كه دروغگويي از اساس پديدهاي تعاملي است. آنچه مهم است صرفاً اين نيست كه حقيقت موضوعي خاص دگرگون شده است. بل شخصي كه به او دروغ گفته شده بر اساس نگرش شخص دروغگو فريفته شده است. زيمل در زمينهي اين بحث دايماً بر روابط متقابل بين شخصيت و تعامل اجتماعي تاكيد ميكند او نشان ميدهد كه عزت نفس و خودشناسي بهشدت با تعلق فرد به ديگران پيوسته است. شخصيت هرگز نظامي انعطافناپذير و بسته نيست: سازمان دروني شخصيت را نميتوان جداي از روابط بيروني فرد با ديگران فهميد .ِِِِِ
مزاياي بسيار وسعت و تنوع عظيم اثر زيمل در عين حال منبع محدوديتهايش نيز هستند. نوشتههاي زيمل قدرت و نيروي انباشتي آثار دوركهايم را ندارد كه ازمسايل نظري بنيادين و از طريق آرايش دقيق دادههاي تجربي شروع ميكند. زيمل بيقيدانه از دادههاي تجربي استفاده ميكند او مثالهايي بدون ارائهي سند نقل ميكند، گويي كه حقيقت خود پيداست. البته، اين مسأله، با آنچه كه مرتباً تاكيد ميكرد يعني سرشت موقتي و آزمايشي آثارش مربوط است . اصطلاحات زيمل از فرط بي قاعدگي به بيدقتي مي زند. كاربرد صورت اجتماعي در اثر زيمل معمولاً نزديك به ايدهي مدرن ساختار اجتماعي است ِِِِِ
به نظر ميرسد نوشتههاي زيمل در جامعهشناسي آمريكايي بيشتر از جامعهشناسي آلماني تأثير كرده است. عليرغم اين حقيقت كه بعضي از ايدههاي ماكس وبر بر نظرياتي بنا شده بودند كه زيمل پيشتر آنها را پرورده بود، كار زيمل به سرعت تحت الشعاع ماكس وبر قرار گرفت. درهر حال چند مقالهي زيمل بين سالهاي 1883 و 1910 در مجلهي تخصصي جامعهشناسي آمريكا ترجمه شدند. كتاب « مقدمهاي بر علم جامعه» اثر پارك و برجس Burgess&Park كه براي دورهي قابل توجهي جامعهشناسي آمريكايي را زير نفوذ خود داشت بهشدت وامدار زيمل است. بنابراين شايد بسياري از جامعهشناسان آمريكايي ندانسته مديون زيمل باشند. در اين سالها با كتاب جامعهشناسي گئورگ زيملاثر كورت ولفKurt.H.Wolf ترجمهی برخی از آثار زيمل( به زبانِ انگليسي )آغاز شده است. كاربرد تضاد اجتماعي اثر كوزرCoser بهطور كامل بسط فرضياتي است كه مستقيماً از بحث تضاد زيمل گرفته شده است، همهي اينها گواه بر رواج دوبارهي توجه به آثار زيمل است.ِِِِِ
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است:
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند ( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است.
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که همواره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
سلام
انجمن علمی علوم اجتماعی در تاریخ3/7/1388 جلسه شورای مرکزی با حضور آقایان و خانمها:سعیدصابر،محمدرضاشمس الدینی،سیدوحیدموحدی،ملیحه برکم،الهام کرمی،اسما جعفری،اکرم توکلی،صدیقه شیبانی،تشکیل ودبیرانجمن آقای صابر به رای اعضاانتخاب شد. در تاریخ 19/3/1388 استاد مشاور جدید انجمن جناب آقای دکتر محمد اکبری انتخاب و همکاری خود را با انجمن آغاز کردند. مفتخريم كه به عنوان اعضاي انجمن علمي علوم اجتماعي پذيراي پيشنهادات و انتقادات شما براي پيشرفت و بهبود اين انجمن باشيم
انجمن علمی علوم اجتماعی با اعضای فعالی که در طی شیش دوره مختلف داشته است اینک درهفتمین دوره سعیدصابر،محمدرضاشمس الدینی،سیدوحیدموحدی،ملیحه برکم،الهام کرمی،اسما جعفری،اکرم توکلی،صدیقه شیبانی که به عنوان اعضای منتخب این دوره انتخاب شده اند، امیدوار است تا فصلی نو را در انجام امور و به سامان رساندن فعالیت ها رقم زند
بوردیو معتقد بود که،علاوه بر عوامل اقتصادی،"عادت واره های فرهنگی و خصلت های به ارث برده شده از" خانواده هستند که نقش بسیار مهمی در موفقیت¬های مدرسه ایفا می کنند(بوردیو،پسرون،1979[1964]،14).وی در انجام این کار با مفاهیم سنتی جامعه شناختی درباره¬ی فرهنگ، که به فرهنگ به مثابه¬ مجموعه¬ی از ارزش ها و هنجارهای مشترک،یا به عنوان ابزاری برای بیان جمعی می نگریستند،مخالفت نمود.درعوض بوردیو،بر آن عقیده بود که فرهنگ دارای بسیاری از ویژگی های است که از مشخصه های سرمایه اقتصادی به شمار می روند.مخصوصاَ وی بر این نکته تاکید داشت که عادت واره ها و خصلت های فرهنگی،دربردارنده ی منابعی هستند که می تواند سودهای زیادی به همراه داشته باشد.عادت واره ها و خصلت های فرهنگی به طور بالقوه این استعداد را دارند که از سوی گروهها و افراد به انحصار درآیند؛و در شرایط مناسب،این عادت واره و خصلت ها می تواند از نسلی به نسل دیگر منتقل شود(لیراو و واینینگ،2003).
بوردیو،در مقام مبدع مفهوم سرمایه فرهنگی،میل و علاقه چندانی به این مسئله نداشت که معنا و اهمیت مفاهیم خارج از زمینه¬ی انضمامی فراهم آمده بوسیله¬ی تحقیقات تجربی،ایجاد شود.اما در سظحی بسیار کلی تر وی معتقدبود که "هرگونه قابلیت " تا آنجای که تخصیص "میراث فرهنگی " یک جامعه را تسهیل می نماید به نوعی سرمایه تبدیل می شود،اما این قابلیت به گونه¬ی برابر توزیع نشده است،در نتیجه زمینه ای برای امتیازات انحصاری بوجود می آورد.علاوه براین ،به اعتقاد بوردیو،درجوامعی که ساختار اجتماعی تمایز یافته و نظام آموزش رسمی وجود دارد،این امتیازات انحصاری،تا اندازه ی زیادی از طریق "نهادینه شدن" "ملاک های ارزیابی " در مدارس- به عبارت دیگر،معیارهای سنجش-که به نفع طبقه یا طبقات خاصی است،ایجاد می گردد(بوردیو،1977).
افزون بر این،بوردیو استدلال نموده است که سرمایه فرهنگی به سه شکل وجود دارد(1986).سرمایه فرهنگی در شکل تجسم یافته اش،صورت قابلیت یا توانایی هایی را به خود می گیرد که نمی توان آن را از حامل اش(یعنی،شخصی که آن مهارت ها و قابلیت ها را دارد)جدا نمود.در واقع کسب سرمایه فرهنگی،ضرورتاً نیازمند صرف وقت برای آموختن یا آموزش دادن است.برای مثال،دانشجوی که در رشته تاریخ هنرمشغول به تحصیل است،به دلیل آموزش های که درنهاد های آموزشی می بیند،توانایی های را کسب می نماید،که شکل سرمایه فرهنگی تجسم یافته به خود می گیرد.
همچنین بوردیو معتقد است که اشیاء نیز می توانند به عنوان شکلی از سرمایه فرهنگی عمل نمایند،تا آنجای که استفاده از آنها یا مصرف آنها مستلزم داشتن میزان مشخصی از سرمایه فرهنگی است.برای نمونه،یک متن فلسفی صورتی عینیت یافته از سرمایه فرهنگی است،زیرا فهم آن لازمه¬اش آموزش های قبلی در زمینه¬ی فلسفه است.در نهایت اینکه در جوامعی که نظام¬های رسمی برای آموزش رسمی وجود دارد،سرمایه فرهنگی به شکلی نهادینه شده وجود دارد.به عبارت دیگر هنگامی که مدرسه قابلیت ها و توانایی های افراد را با صدور مدارک برای آنها تصدیق می نماید،سرمایه فرهنگی درونی شان ارزشی عینی پیدا می کند.بنابراین،برای مثال از آنجاییکه افراد دارای مدارک همسان بطورکلی در بازار کار ارزشی یکسان دارند،مدارک آموزشی را می توان جدای از سرمایه فرهنگی به حساب آورد.و به این خاطر که این مدارک به نوعی باعث می شوند که افراد قابلیت معاوضه با هم پیدا کنند،بوردیو معتقد است که نهادینه شدن کارکردی مشابه با آنچه که پول در مورد سرمایه¬ی اقتصادی انجام می دهد،را موجب می گردد.
با وجود این،علارغم مشابهت های سرمایه فرهنگی و سرمایه اقتصادی،بوردیو بر این اعتقاد است که این دو نوع سرمایه تفاوتهای مهمی نیز با هم دارند.در این زمینه وی مخصوصاً یادآور می شود که مشروعیت یافتن نابرابری در سرمایه فرهنگی به شیوه¬ی اتفاق می افتد که با مشروعیت یافتن نابرابری اقتصادی بسیار متفاوت است.به رغم این واقعیت که سرمایه فرهنگی در خانه و مدرسه از طریق در معرض مجموعه¬ی معینی از اعمال فرهنگی بودن- و از این رو مبنای اجتماعی دارد-کسب می شود،به این دلیل که در افراد خاصی درونی شده است،این سرمایه مستعد این است که به صورت استعداد ذاتی یا اهداء شده¬ به افرادی مخصوص درک شود. علاوه بر این،به این خاطر که نظام آموزشی سرمایه فرهنگی به ارث "برده شده " را به سرمایه فرهنگی "تحصیلی "تبدیل می کند،معمولاً سرمایه فرهنگی تحصیلی مستعد این است که به صورت موفقیت و دستاورد فردی نمایان گردد.برای مثال،محققان به این نتیجه رسیده¬اند که والدین دارای طبقه¬ی متوسط معمولاً به نسبت والدین دارای طبقه کارگر یا فقیر با کودکان یا بچه¬هایشان زمان بیشتری را صرف صحبت نمودن می کنند.در نتیجه،بچه های دارای طبقه متوسط اغلب هنگام ورود به مدرسه،ذخیره¬ی واژگانی بیشتری دارند،و متعاقباً در آزمون های هماهنگی که به منظور سنجش مهارت¬های کلامی برگزار می گردد،نمرات بالاتری کسب می کنند(هارت و رزلی،1999؛لارو،2003).با این وصف، معلمان، والدین و خود دانش آموزان به احتمال قوی تفاوت های موجود در نمره¬های آزمون را ناشی از استعداد ذاتی یا تلاش¬های فردی می دانند.
مباحث بوردیو درباره¬ی سرمایه فرهنگی از اهمیت زیادی برخوردار است،زیرا این مباحث عقاید رایج درباره¬ی نظام تعلیم و تربیت مدرن، به عنوان موتوری که افراد را در درون ساختار طبقاتی ارتقاء یا تنزل می دهد،به چالش کشید.در واقع، از نقطه نظر بسیار انتقادی بوردیو،نظام¬های تعلیم وتربیت مدرن،در اعتبار بخشی وارتقاء سرمایه فرهنگی در کودکانی که سرمایه فرهنگی زیادی از والدینشان به ارث برده¬اند،به نسبت کودکانی که هنگام ورود به نهادهای تعلیم وتربیت از مهارت و خصلت¬های اندک و ناچیزی برخوردارند و یا اینکه اصلاً فاقد چنین خصلت¬ها ومهارت¬های اند،بسیار کارآمدتر عمل می کنند.به این ترتیب او معتقد است که نظام¬های آموزشی جوامع مدرن،افراد را به سوی غایت¬های طبقاتی هدایت می کنند که تا اندازه¬ی زیادی(و نه تماماً)بازتاب خاستگاههای طبقاتی شان است.علاوه براین،معمولاً این سرنوشت هم از سوی کسانی که از مزایای آن بهره¬مند شده¬اند و هم از سوی آنهای که از مزایای آن ضرر و زیان دیده¬اند،پذیرفته می شود(به عبارت دیگر،مشروع تلقی می گردد)(بوردیو و پسرون،1977؛[1970]).
از سوی دیگر سرمایه فرهنگی،تاثیر چشمگیری بر جامعه شناسی نهاده است،زیرا این مفهوم را در مرکز تحقیقات راجع به قشربندی اجتماعی وارد نموده است.بوردیو در کارهای بعدی اش،بیشتر برای تایید این عقیده استفاده نمود که فرهنگ مستقیماً در نابرابری اجتماعی دخالت دارد.این امر مخصوصاً در سرتاسر مفهوم سازی دوباره¬ی طبقه اجتماعی دیده می شود که او در کتاب تشخص ([1979]1984؛وینگر،2005) انجام داده است.از نظر بوردیو،طبقات براساس حجم کلی سرمایه¬ی(اقتصادی و فرهنگی) که افراد و خانواده¬ها در اختیار دارند،از هم متمایز می گردند.در درون طبقات نیز،"خرده طبقات "بر اساس سرمایه¬های که دراختیار دارند- یا به عبارت دیگر،از طریق میطان سرمایه¬های اقتصادی بعلاوه سرمایه فرهنگی شان- از هم متمایز می گردند.بوردیو در کتاب تشخص،با بهره گیری از این مفهوم سازی دوباره،ترجیحات و کردارهای زیبای شناسانه طبقات و خرده طبقات موجود درساختار اجتماعی فرانسه را،مخصوصاً با تمرکز برداشتن یا نداشتن ذائقه و سلیقه¬ی اشکال هنری متعالی (نقاشی،موسیقی،ادبیات و تئاتر)تحلیل می کند.اطلاعات گردآوری شده بوسیله بوردیو نشان می دهد که هر طبقه(و خرده طبقه¬ی)الگوی منحصر به فردی از ذائقه را داراست،که با ترکیب خاصی از سرمایه¬های اقتصادی وفرهنگی هماهنگ است.بنابراین،برای مثال،هنرمندان و اساتید دانشگاه- که خرده طبقه¬ی از طبقه مسلط هستند- از قابلیت¬های بالایشان در زمینه¬ی سرمایه فرهنگی برای فهم اکثر ژانرهای آونگارد مثل هنر استفاده می کنند.در مقابل،کارفرمایان،که خرده طبقه¬ی از طبقه مسلط ثروتمندان در زمینه سرمایه اقتصادی هستند،معمولاً طرفدار ژانرهای هنری هستند که از نظر لحاظ نظری چندان پیچیده نیستند و مخصوصاً ژانرهای که با مفاهیم سنتی زیبایی هماهنگی دارد و دربردارنده¬ی معنای تجملی هستند.بوردیو معتقد است که این تفاوت¬های موجود در ذائقه افراد را باید به عنوان داعیه¬ی حیثیتی برای ساختن منزلت تلقی نمود،چیزی که وبر "احترام اجتماعی" می نامد و خود بوردیو آن را "سرمایه نمادین" نام می نهد.به عبارت دیگر باید گفت که این تفاوت¬ها نقش مهمی در مشروعیت بخشی به قشربندی طبقاتی ایفاء می کند.
درون سنت جامعه شناختی انگلیسی زبان،مفهوم سرمایه فرهنگی در اواخر دهه¬ی 1970 با ترجمه شدن کتاب بازتولید راه خود را باز نموده است.از زمان مطالعه¬ی نظام آموزشی فرانسه توسط بوردیو،همانطور که انتظار می رفت،بیش از هر عرصه ی دیگری در عرصه تحقیقات آموزشی است که مفهوم سرمایه فرهنگی،موجب پدید آمدن حجم عظیمی از تحقیقات تجربی و و تاملات نظری فراوان گردیده است.اما این مفهوم در تحقیقات انجام شده در سایر رشته¬ها نیز بسیار مفید فایده واقع شده است.برای مثال،در ادامه¬ی علائق بوردیو به شیوه¬های گوناگونی که از طریق آنها اشکال متنوع سرمایه الگوهای پیچیده¬ی از قشربندی را ایجاد نموده است،ایال،سزیلینی،و تاونزلی (1998) ساختار جوامع پسا کمونیستی را در اروپای مرکزی با تاکید ویژه بر سرمایه فرهنگی بررسی نموده¬اند.بر خلاف بسیاری از پیش بینی¬ها،آنها استدلال نموده¬اند که،نه اعضاء بورکراتیک سیستم نامگذاری به گونه¬ی موفقیت آمیز از اقتدارشان زیر لوای حکومت کمونیسم برای اختصاص سرمایه¬ی عظیم دولتی در طول فرایند خصوصی سازی تبدیل بازار به بازاری سرمایه داری عمل نموده¬اند و نه طبقه¬ی کوچک کارفرمایان در دهه های پایانی عمر دولت سوسیالیستی ازامتیازاتشان برای تبدیل شدن به یک طبقه¬ی سرمایه داری کاملاً شکوفا در پایان دوره¬ی 1989 استفاده نموده¬اند.به عبارت دیگر،در کشورهای مثل چکسلواکی،مجارستان و لهستان،نوعی نظام قشربندی ظهور نموده است که می توان آن را سرمایه داری بدونه سرمایه دار نامید.در این نظام قشربندی،سرمایه¬ی فرهنگی به عنوان مهمترین عامل قدرت دهی و امتیاز بخشی عمل می نماید.از این رو،طبقات مسلط را می توان به جای بورژوازی اقتصادی بورژوازی فرهنگی نامید.این بورژوازی¬های فرهنگی،که دربردارنده گروهی متنوع از افراد مثل تکنوکرات¬های سابق و روشنفکران معترض است،تا اندازه بسیار زیادی به انحصار مهارت¬ها،دانش¬ها ومدارکی(به عبارت دیگر، سرمایه فرهنگی) پرداخته¬اند که در موفقیت¬های شغلی نقش بسیار مهمی دارند.محققان مشاهده نموده¬اند که در اختیار داشتن سرمایه فرهنگی دست یابی به پست¬های مدیریتی اقتصاد ودولت را تسهیل نموده است و برعکس فقدان سرمایه فرهنگی مانع بسیار مهمی در راه رسیدن به چنین پست¬های است.
آنها همچنین به این نتیجه رسیده¬اند که مفهوم سرمایه فرهنگی در مطالعه ترجیحات و ذائقه¬های زیبای شناسانه بسیار نقش تعیین کننده¬ی داشته است.در این زمینه جامعه شناسان به بررسی همبستگی بین موقعیت اجتماعی و ذائقه افراد پرداخته¬اند.با تمرکز بر میل وافر طبقه¬ی بالا برای به انحصار درآوردن اشکال زیبای شناسانه¬ی هنر متعالی جهت متمایز ساختن خود از دیگران،شواهد این تحقیقات نشان می دهد که برای مثال، مناسبات موجود در جامعه معاصر ایالات متحده آمریکا،بسیار متفاوت از آن چیزی است که بوردیو ترسیم نموده است. بنابراین،پترسون و همکارانش (پترسون و کرن1996،پترسون و سیمکوس 1992)گزارش نموده¬اند که نخبگان ایالات متحده¬ی آمریکا در زمینه¬ی ذائقه فرهنگی،به جای آنکه تشخص مآب باشند،ویژگی اصلی شان التقاطی بودن است: داعیه¬های منزلتی در حال حاضر معمولاً بر پایه¬ی آشنایی با گستره¬ی متنوعی از ژانرهای درون هر قالب فرهنگی(موسیقی،ادبیات،فیلم و غیره)مشخص می گردد،ژانرهای که دامنه¬ی از هنر متعالی(مثل اپرا وموسیقی کلاسیک)تا هنر میان مایه(مثل آهنگ برنامه¬های براد وی)و هنر پست (مثل موسیقی راک و موسیقی محلی)را در بر می گیرد.بنابراین،انتظار می رودکسانی که داعیه¬های منزلتی دارند این توانایی را داشته باشند که نمونه¬های ناب هر ژانر را بر اساس معیارها¬ی قضاوتی مربوط به آنها تشخیص دهند.علارغم این واقعیت که این نتایج با توصیفاتی که بوردیو در باره¬ی سبک زندگی در کشور فرانسه ارائه می دهد،متفاوت است،این جهت گیری جهان وطنی مشروط به شاخص¬های سرمایه فرهنگی یعنی آموزش است و بنابراین این توانایی را دارد که به عنوان شکلی از سرمایه فرهنگی عمل نماید.در واقع بریسون (1992)عنوان سرمایه فرهنگی مضاعف را به آن داده است.
همزمان با رواج مفهوم سرمایه فرهنگی در حوزه¬های مختلف جامعه شناسی انگلیسی زبان،این مفهوم مورد انتقادهای بسیاری نیز قرار گرفته است.برای مثال،گیروکس (1983)معتقد است،هنگامی که به فرهنگ در وهله¬ی اول به عنوان نوعی سرمایه نگاه شود،این امکان از دست می رود که به نقش فرهنگ در قادر نمودن موقعیت¬های تحت سلطه برای مقاومت در برابر سلطه توجه شود. به همین ترتیب،لامونت (1992)،بر این مسئله تاکید نموده است که مفهوم سازی فرهنگ بدین شیوه مانع از آن می شود که جامعه شناسان به تشخیص این نکته بپردازند که فرهنگ دربردارنده¬ی ذخایری است که کنشگران از آن برای ارزیابی کیفیت اخلاقی تجارب شخصی خود و دیگران استفاده می نمایند.این مباحث مطمئناً شدت بیشتری می یابد هنگامی که محققان به بررسی بیشتررابطه¬ی بین فرهنگ ونابرابری بپردازند.لکن مفهوم سرمایه فرهنگی بوردیو و تاکید آشکارش برارزش¬های اجتماعی،مهارتها،خصلت ها،وعادت واره¬های فرهنگی، صرف نظر از تغییری که پیدا نموده است،بدونه شک در آینده نقش مهمی درنظریه¬های نابرابری،جامعه شناسی فرهنگ،و جامعه شناسی آموزش و پرورش ایفا خواهد نمود.
این مقاله ترجمه¬ی است از مقاله زیر:
Cultural capital, Weininger, Elliot B & Lareau, Annette (2006), University of Maryland, College Park
• برای دریافت متن اصلی این مقاله می توانید به آدرس زیر مراجعه کنید:
www.brockport.edu/sociology/faculty/Cultural_Capital
متن زیر ترجمه ی فصل دوم کتاب «درباره ی قدرت – تئوری و نقد» است که توسط گروهی از متخصصان نروژی درباره ی دیدگاه های اندیشه ی مدرن درباره ی مسئله ی قدرت نوشته شده است. نوشته ای که ترجمه اش را در زیر می خوانید توسط آریلد دانیلسن (Arild Danielsen) و ماریانه نورلی هانسن (Marianne Nordli Hansen)، هر دو استاددانشگاه های نروژ، نگاشته شده است. بخاطر طولانی نشدن مطلب، این ترجمه در دو قسمت ارائه می شود.
کوتاه درباره ی طرح (پروژه) بوردیو
پییر بوردیو (2002-1930) در طول 20 سال گذشته به یکی از نام های شناخته شده در تحقیقات اجتماعی تبدیل شده است. بویژه کتاب او با عنوان تمایز (La Distinction) که در سال 1979 منتشر شد در این شهرت موثر بوده است. بسیاری نام بوردیو را با تفسیرهای طعنه آمیز از تفاوت ها در روش های زندگی و روابط نمادین قدرت، و بخصوص تجزیه و تحلیل تضادهای موجود در زندگی فرهنگی، پیوند می زنند. برای درک اهمیت مرکزی کارهای بوردیو در رابطه با چشم اندازهای کلی درباره ی مسئله ی قدرت، باید دانست که کارهای او درباره ی روش های متفاوت زندگی و درباره ی "میدان تولید فرهنگ" بخشی از یک طرح و پروژه ی بزرگ تر است که موضوع آن تجزیه و تحلیل قدرت، نخبه گان، روابط سلطه و نابرابری اجتماعی در فرانسه است. بوردیو علاوه بر مطالعاتش روی روش های متفاوت زندگی مبتنی بر تفاوت های طبقاتی و موضوع هنر، مطالعات عمیقی نیز بر روی سیستم آموزشی و جذب دانشجویان به موسسات آموزش عالی، بر روی موضوعات مربوط به تحقیقات دانشگاهی و همچنین بر روی قشرهای رهبری کننده در دستگاه دولتی و اقتصادی انجام داده است. او همچنین تعداد زیادی مطالعات کوچک تر روی موضوعاتی مانند صنعت، جذب افراد به موسسات مذهبی، روزنامه نگاران، وضع زندگی بی چیزان، بازار مسکن، گفتمان های دانشگاهی وسیاسی موجود در جامعه، عکاسی غیرحرفه ای، فلسفه ی سیاسی هیدگر و غیره انجام داده است.
آنچه که به همه ی مطالعات بوردیو وحدت می بخشد، علاقمندی او به آشکار ساختن روابط پنهان قدرت و سازو کار(مکانیسم) هایی است که موجب ایجاد نابرابری در فرصت های زندگی می شوند. مطالعات بوردیو همچنین بر اساس اصول مشترک تئوریک و روش شناختی (متدولوژیک)، و بر اساس مدل های کلی درباره ی ریشه های قدرت اجتماعی و نابرابری قرار دارند. مهم است در نظر داشته باشیم که تقریبا سرآغاز تمام این کارها و مطالعات، روابط اجتماعی در فرانسه است. همزمان، تمام این مطالعات حاوی دیدگاه های تئوریک، روش شناختی و فلسفی هستند که نتایج کلی تری را در بر می گیرند. بوردیو به روشنی قصد دارد چشم اندازهایی را درباره ی قدرت و مشروعیت قدرت عرضه کند که شامل اجتماعات دیگری به غیر از اجتماع فرانسه نیز بشوند. برخی از این موضوعات کلی کارهای بوردیو، در کارهای تئوریک کامل تری به کار گرفته شده اند. همچنین پرسش های و بحث هایی هم مطرح شده اند که چگونه می توان به بهترین وجهی چشم اندازهای بوردیو را در مطالعات مربوط به جوامع دیگر غیر از فرانسه به کار گرفت.
ساختار، کارکرد، قدرت
ساختار و کارکرد
یکی از اهداف تئوریک بوردیو، فراتر رفتن از مرز میان رویکردهای ساختارگرایانه و کارکردگرایانه در علوم اجتماعی است. این پروژه در رابطه با بحث های مربوط به موضوع قدرت مطرح می شود، چرا که نوشته ها و ادبیات درباره ی موضوع قدرت، نشان از این دوگانگی دارد. در قطب مربوط به ساختارگرایی، ما شاهد برداشتی از مسئله ی قدرت هستیم که میان قدرت و توزیع نابرابر امکانات (اقتصادی) علامت تساوی می گذارد. این برداشت ها هم در شیوه ی تفکر مارکسیستی و هم در تئوری نئوکلاسیک اقتصادی پدید آمده اند. بعنوان نمونه در اقتصاد، در مورد وضعیتی که در آن عاملی به جایگاهی مخصوص و قوی در مالکیت دست پیدا کرده است، مفهوم "قدرت بازار" به کار برده می شود. اقتصاد دانانی که به مفهوم قدرت بازار مشغول هستند، این موضوع را بدیهی می دانند که عاملینی که برای کسب حداکثر سود تلاش می کنند، از این جایگاه قوی خودشان در رابطه ی مالکیت، برای بالاتر بردن قیمت ها از قیمت های رقابت آزاد تلاش کنند. چنین طرز تلقی، همچنین وقتی که بعنوان نمونه از تمرکز مالکیت در رسانه ها و قدرت گروه سالاران برای ساختن افکار عمومی در جامعه صحبت می شود، وجود دارد. همان چیزی که در سنت مارکسیستی، تولید ایدئولوژی نام دارد. درک مسئله ی قدرت در برداشت ساختارگرایانه توسط کسانی که دیدگاه و منظری مبتنی بر کارکرد ِ (مشترک) در اجتماع دارند نقد می شود. آنها روی این موضوع تاکید می کنند که صرف دانستن اینکه کسانی بر امکانات و فرصت های معینی مالکیت دارند، بیان نمی کند که این امکانات و فرصت ها چقدر استفاده می شوند یا اگر مورد استفاده قرار می گیرند، به چه صورتی از آنها استفاده می شود. منتقدین دیدگاه ساختارگرایانه می گویند وقتی صحبت کردن از مسئله ی قدرت جالب می شود که ابتدا بتوانیم ثابت کنیم عاملینی وجود دارند که علیرغم حضور عاملین دیگر، قادر به پیاده کردن مقاصد و نیات خودشان هستند. از چنین منظری (کارکرد گرایان) مطالعه ی موضوع قدرت، مطالعه ی این موضوع است که افراد یا دیگر عاملان، برای به کرسی نشاندن خواست خودشان علیرغم مقاومتی که وجود دارد، چگونه حرکت و مانوور می کنند. نقطه ی قوت منظر کارکردگرایانه به مسئله ی قدرت در آن است که بر روی پروسه (روند) ها تمرکز می کند، یعنی روی چیزی که در جریان است. مشکل در اینجاست که رویکردهای کارکردگرایانه تقریبا همیشه پیش شرط های پنهان و نهفته ای را برای توزیع امکانات و فرصت ها، روابط مقتدرانه ی رسمی و دیگر روابط در نظر می گیرند که آن پیش شرطها معمولا بعنوان ویژگی های ساختاری محسوب می شوند.
بنابراین می تواند معقولانه این باشد که اعلام کنیم منظرهای ساختارگرایانه و کارکردگرایانه درباره ی موضوع قدرت، نه دو دیدگاه غیروابسته و رقیب، بلکه دیدگاه هایی هستند که بصورت پوشیده ای مشروط به یکدیگر هستند.
قدرت و سرمایه نزد بوردیو
تاثیر اولیه ای که از نقش بوردیو برای فراتر رفتن از مرز میان رویکردهای ساختارگرایانه و کارکردگرایانه حاصل می شود، می تواند مایوس کننده جلوه کند زیرا بوردیو به روشنی موضعی محکم در جهت ساختارگرایی دارد. او در واقع در بعضی موارد، علامت تساوی میان قدرت و توزیع سرمایه می گذارد. طبق نظر او، اگر کسی دارای سرمایه ی زیادی باشد، نتیجتا دارای قدرت هم هست. آیا بوردیو که بعنوان یک سخنگو برای رویکردهای نسبت گرایانه (relationism) در علوم اجتماعی مطرح بوده، این موضوع مهم را در نیافته است که قدرت یک مفهوم نسبی است؟
کلید حل این تناقض در این است که مفهوم سرمایه (capital) برای بوردیو، با آن مفهومی که روزانه و یا در رشته های اقتصادی از آن استفاده می کنیم تفاوت دارد. بوردیو مانند مارکس اصرار دارد که سرمایه نه یک شیئی (یا یک ذخیره و منبع) بلکه مجموعه ای از روابط است. همچنین بوردیو، مانند مارکس، اعلام می کند که این روابط تحت تاثیر نابرابری اجتماعی، بهره کشی و سلطه قرار دارند. اضافه بر این بوردیو، بر خلاف مارکس، به سرمایه بعنوان چیزی نگاه می کند که نه تنها با منافع مادی سر و کار دارد، بلکه با همان شدت و قوت با منافع نمادین، شناختی (cognitive) و اجتماعی مربوط است. به دلیل وجود چنین رابطه ای میان قدرت از یک سو و یک مفهوم نسبی مانند سرمایه از سوی دیگر، بحث درباره ی منظر و دیدگاه های بوردیو به موضوع قدرت، نمی تواند از بحث های او درباره ی انباشت (accumulation)، بازتولید (reproduction) و تبدیل (transformation) سرمایه در رابطه با دیگر عرصه های اجتماعی جدا باشد. (symbolic)
با پیوند زدن بحث درباره ی قدرت، با بحث درباره ی نابرابری اجتماعی و بازتولید نابرابری، بوردیو رابطه ی قدرت را با موضوع های سنتی جامعه شناسی پیوند می زند. بوردیو همزمان می کوشد از برداشت ساختارگرایانه که اغلب تحت تاثیر تجزیه و تحلیل های جامعه شناختی این پدیده هاست فراتر برود. بوردیو به روشنی، تاکید زیادی روی مسائلی که در مرکز بحث های مطالعات علوم سیاسی درباره ی قدرت قرار دارند نمی گذارد: مسائلی مانند اینکه چه کسانی دارای نفوذ در روندهای سیاسی و تصمیم گیری های سیاسی هستند. اینطور به نظر می رسد که بوردیو می خواهد به چنین مسائلی بطور غیر مستقیم نزدیک شود: از طریق تجزیه و تحلیل عرصه های مشخص اجتماعی و معنا شناختی اجتماعی (sosio-semantic) درباره ی شکل های مسلط گفتاری.
فضای اجتماعی و عرصه ی قدرت
فضای اجتماعی
توصیف بوردیو از ساختار طبقاتی، یا «فضای اجتماعی»، تجریدی و شکل بندی شده است. فضای اجتماعی، فضایی چند بعدی است که در آن، جایگاه افراد بوسیله ی مجموعه ای از ویژگی ها تعیین می شود: یا از زبان بوردیو "بوسیله ی ساختار روابط میان تمام ویژگی های مربوط که ارزش خاص هر یک از آنها را تعیین می کند و تاثیری که آنها روی کارکردها می گذارند". از میان این "ویژگی های مربوط" می توان به شغل، تحصیلات، درآمد، شغل والدین، تحصیلات و درآمد والدین، منشاء جغرافیایی، جنسیت و غیره اشاره کرد. طبق نظر بوردیو طبقه می تواند بعنوان مجموعه ای از افراد با جایگاه تقریبا مشابه در فضای اجتماعی، تعریف شود. فرض بر آن است که این افراد موضع گیری ها (dispositions) و منافعی مشترک را بسط می دهند و بنابراین رفتار مشابهی خواهند داشت و طرز فکر مشابهی را عرضه خواهند کرد.
بوردیو برای اینکه بتواند تعداد هر چه بیشتری از افراد مانند هم را گرد هم بیاورد، فضای چند بعدی را بصورت یک فضای سه بعدی ساده می کند که در آن فضا، سه بعد عبارتند از ا- حجم سرمایه، 2- ترکیب بندی سرمایه و 3- تغییرات حجم و ترکیب بندی سرمایه در طول زمان.
همانطور که اشاره کردیم، بوردیو مفهوم سرمایه را تنها به منافع مادی، سرمایه گذاری ها و سودهای پولی، پیوند نمی زند. سرمایه ی اقتصادی تنها یکی از بسیاری شکل های دیگر سرمایه است. دو تا از شکل های مهم سرمایه را که بوردیو به میان می کشد عبارتند از سرمایه ی فرهنگی و سرمایه ی اجتماعی. استفاده از مفهوم سرمایه ی فرهنگی این پیش شرط را دارد که چیزی به نام فرهنگ مشروع و شناخته شده وجود داشته و به درجات مختلف غالب باشد، و برای همین بتوان، مانند پول، با درجات مختلف به آن فرهنگ دسترسی داشت. در جوامع مدرن میان سرمایه ی فرهنگی و شایستگی های رسمی تحصیلی پیوندی برقرار است و بوردیو در موارد زیادی برای سرمایه ی فرهنگی کسب شده درسیستم آموزشی از مفهوم سرمایه ی آموزشی استفاده می کند. سرمایه ی اجتماعی عبارت است از شبکه ی ارتباط های اجتماعی و جریان اطلاعات. یک فرد از سرمایه ی اجتماعی بالایی برخوردار است اگر او ارتباط های اجتماعی گسترده ای داشته باشد که بتواند برای دستیابی به هدف اش آنها را بسیج کند، بعنوان مثال برای گرفتن مشاغل جذاب و پر منفعت و یا تاثیر گذاشتن روی تصمیمات اجرایی.
وقتی که شکل های مختلف سرمایه وجود دارد، مجموعه ی سرمایه ای که هر شخص به آن دسترسی دارد می تواند دارای ترکیب بندی مختلفی باشد. این ترکیب بندی می تواند متقارن (symmetric) باشد؛ طبق نظر بوردیو این مسئله بعنوان مثال برای تخصص هایی صدق می کند که همزمان سرمایه ی اقتصادی و سرمایه ی فرهنگی طلب می کنند. این نوع تخصص ها و مشاغل اغلب شامل درآمد بالا، تحصیلات بالا و همچنین مهارت بالا در رابطه با جنبه های غیر رسمی فرهنگ مشروع و شناخته شده هستند. ترکیب بندی سرمایه برای گروه هایی ماننداستادان دانشگاه از یکسو و مشاغل تجارتی و صنعتی از سوی دیگر نامتقارن است. اولین گروه (مثلا استادان دانشگاه) سرمایه ی فرهنگی بیشتری از سرمایه ی اقتصادی دارد و گروه دوم (مثلا تاجران) دارای سرمایه ی اقتصادی بیشتری از سرمایه ی فرهنگی است.
جایگاه ها در فضای اجتماعی، آنطور که بوردیو می بیند، در تغییر مداوم هستند. جایگاه افراد جداگانه و بخش هایی از طبقات اجتماعی، هر دو، می توانند در طول زمان تغییر کنند. مسیر اجتماعی آنها یکی از مشخصه های مهم ساختار طبقاتی است. اگر مجموع حجم سرمایه ای که اشخاص در اختیار دارند افزایش یا کاهش پیدا کند، حرکت آنها عمودی (بطرف بالا یا پایین) خواهد بود. نمونه هایی از این حرکت می تواند در یک نسل و یا در طول چند نسل اتفاق بیافتد، از معلم مدرسه به استاد دانشگاه یا از یک کاسب جزء به یک تاجر بزرگتر. اگر اشخاص سرمایه ی خودشان را از شکلی به شکل دیگر تغییر بدهند، مسیر حرکت آنها افقی خواهد بود، بعنوان مثال از جایگاه یک کاسب جزء به جایگاه یک معلم مدرسه. بنا بر نظر بوردیو، حرکت کردن در عرض فضای اجتماعی غیر معمولی خواهد بود، مثلا اینکه فرزند یک معلم مدرسه به طرف موقعیت شغلی در بخش خصوصی و یا فرزند یک کاسب، بطرف مشاغل دانشگاهی بروند. معمولی آن است که اشخاص برای بهتر شدن جایگاه خودشان در چارچوب همان بخش طبقاتی مربوط به ترکیب بندی سرمایه شان، تلاش کنند، در طول یک یا چند نسل.
دو بعد اولی در فضای اجتماعی سه بعدی، یعنی حجم سرمایه و ترکیب بندی سرمایه، موقعیت ها را توصیف می کنند و بعد سوم، یعنی تغییرات حجم سرمایه و ترکیب بندی سرمایه، توصیف کننده ی روابط دینامیک و پویا هستند. دلیل اصلی تغییرات این است که ساختار فضای اجتماعی، یا ساختار طبقاتی، موجب پدیدار شدن منافع معینی می شود. همه می خواهند سرمایه یخودشان را افزایش دهند یا حداقل آن را بازتولید کنند. این موضوع، هم درباره ی یک نسل و هم درباره ی چند نسل صدق می کند. برای رسیدن به این اهداف، استراتژی هایی بکار گرفته می شود. انتخاب استراتژی وابسته به حجم و ترکیب بندی سرمایه است، و همچنین وابسته به دریافت و برداشت عامل از وضعیت موجود. یک استراتژی که عموما توسط اعضای طبقات متوسط و پایین برای بهتر شدن موقعیت شان به کار گرفته می شود، رو آوردن به آموزش عالی است. می توان به تبدیل ساختار در فضای اجتماعی، هم در مورد حجم سرمایه و هم در موردترکیب بندی سرمایه، بعنوان اثرات استراتژی های بکار گرفته شده بر اساس منافع طبقاتی معین نگاه کرد.
در تصویر ارائه شده توسط بوردیو از ساختار طبقاتی، کارکردهای استراتژیک نقش مرکزی دارند. همزمان بوردیو تاکید می کند که این توصیف به این معنی نیست که اشخاص بطور عقلانی حسابگری می کنند و یا نیات استراتژیک دارند. می تواند اینطور باشد که روش کارکردها بطور عینی موجب بازتولید سرمایه شود بدون اینکه کسی مشخصا آن را طرح ریزی کرده باشد. اینکارکردها پایه شان در زیر سطح آگاهی بازتابشی یا آنچه که بوردیو «خصلت» می خواند، قرار دارد. این یک اصل و پرنسیپ پیوسته دهنده کارکردها و زاینده ی کارکردهاست، که اشخاصی که در یک جایگاه طبقاتی قرار دارند، در آن جایگاه مشترک هستند و همین موجب می شود که آنها ذوق و ویژگی های مشترکی را پرورش بدهند و بطور همانندی عمل کنند. خصلت، و همینطور «سرمایه ی فرهنگی»، شاید شناخته شده ترین و مورد بحث ترین مفاهیم ارائه شده توسط بوردیو باشند. یک بحث گسترده در اینباره از حوصله ی بحث ما درباره ی قدرت خارج است، ولی مهم است که توجه داشته باشیم که تصویر ارائه شده از ساختار طبقاتی توسط بوردیو، از یکسو پر از استدلال هایی است که کارکردهای استراتژیک را برجسته می کنند و همزمان از سوی دیگر، بر این موضوع تاکید می شود که این استراتژی ها نتیجه ی یک حسابگری آگاهانه نیستند.
میدان قدرت
گروه هایی که به بیشترین میزان سرمایه دسترسی دارند، در مفهومی قرار می گیرند که بوردیو آن را «میدان قدرت» می نامد. میدان قدرت از یک طبقه ی حاکم متحد تشکیل نشده، بلکه از قشرهای ناهمگون نخبگانی تشکیل شده است که جایگاه شان بر اساس شکل های مختلف سرمایه قرار دارد. آنها بطور تقریبی دارای منافع مشترکی هستند که بر اساس آن قدرت شان را روی گروه های در سطوح پایین تر اجتماع اعمال می کنند. ولی از آنجا که جایگاه های قدرت بر اساس شکل های مختلف سرمایه بنا شده اند، گروه های حاضر در میدان قدرت، در جایگاه مخالف و اپوزیسیون یکدیگر هم قرار می گیرند. مبارزه ی میان گروه ها در میدان قدرت می تواند در فازهای مختلف و بصورت در گیری های کم و بیش آشکار انجام بگیرد. در طول زمان، تمایل بطرف تعادل خواهد بود که آنطور که بوردیو می گوید بر اساس «تقسیم کار سلطه گری» قرار دارد.
مبارزه میان گروه های مختلف نخبه گان بیشتر بر سر تثبیت ارزش شکل های مشخص سرمایه است. برای مثال، یک موضوع مهم مورد اختلاف و مناقشه این است که یک آموزش (تحصیلات) مشخص چقدر سود دهی اقتصادی باید داشته باشد. وقتی که ارزش یک نوع مشخص سرمایه می تواند مورد مناقشه قرار بگیرد، به این معنی است که شکل های مختلف سرمایه مستقل از هم نیستند – یک شکل سرمایه می تواند با شکل دیگری عوض شود. برای مثال سرمایه ی اقتصادی می تواند از طریق استفاده از پول و زمان برای روابط اجتماعی، کسب توجه وگسترش رابطه های اجتماعی، به سرمایه ی اجتماعی تبدیل شود. ارزش یک شکل سرمایه در هر زمان معین بوسیله ی «نرخ مبادله» تعیین می شود. پیدا کردن نمونه ها برای مواردی که سرمایه ی اقتصادی به سرمایه ی اجتماعی تبدیل می شود ساده است: مثلا هنگامی که گروه های با قدرت مالی زیاد می توانند در محافل اشرافیت حاکم جا بگیرند. ولی اغلب، این تبدیلات سرمایه ی اقتصادی با مقاومت رو به رو می شوند زیرا گروه هایی که جایگاه شان را بر شکل های دیگری از سرمایه بنا کرده اند خواهند کوشید کسانی را که فقط با قدرت پول شان اظهار وجود می کنند از گردونه خارج کنند.
چه کسی دارای بیشترین قدرت در میدان قدرت است؟ پاسخ بوردیو به این سوال این است که سرمایه اقتصادی "اصل و پرنسیپ غالب در سلسله مراتب (هیرارشی) قدرت است". سرمایه ی اقتصادی را می توانیم بعنوان عمومی ترین شکل ارز در نظر بگیریم. شکل های دیگر سرمایه ریشه در سرمایه ی اقتصادی دارند: ولی این فقط در آخرین تحلیل است؛ بوردیو تاکید می کند که سرمایه ی فرهنگی و سرمایه ی اجتماعی را نمی توان کاملا به سرمایه ی اقتصادی تقلیل داد. سرمایه ی اقتصادی، بعنوان مثال سرمایه گذاری در املاک یا اوراق بهادار، می تواند مستقیما به پول تبدیل شود. سرمایه ی فرهنگی و اجتماعی تنها در شرایط خاصی می توانند به سرمایه ی اقتصادی تبدیل شوند. برای نمونه، سود اقتصادی حاصل از مدرک تحصیلی، وابسته به این است که یک نفر چقدر از سرمایه ی اجتماعی برای گرفتن مشاغل مهم تر و مورد توجه برخوردار است.
بازتولید قدرت
اینکه قدرت چگونه میان نسل ها منتقل می شود، با توجه به نوع سرمایه ی مورد بحث فرق می کند. انتقال سرمایه ی اقتصادی از همه ساده تر است چون می تواند مستقیما از طریق ارث انجام شود. ارث مهم ترین عنصر در آنچه که بوردیو "روش بازتولید خانوادگی" می نامد، است. این نوع بازتولید خانوادگی از ازدواج ها و سوداگری های استراتژیک تشکیل می شود که از طریق بازتولید و جایگزینی خانواده می خواهد سرمایه ی اقتصادی را حفظ کند و آن را افزایش دهد، بخصوص آن بخش که در شرکت های فامیلی و خانوادگی سرمایه گذاری می شود.
انتقال سرمایه ی فرهنگی دشوارتر است، چرا که سرمایه ی فرهنگی با فرد فرد حاملان این فرهنگ پیوند دارد. بنابراین باید خیلی زود آغاز شود، از طریق اجتماعی شدن در خانواده، و مدت زیادی بطول می انجامد. اینکه این انتقال چقدر موثر خواهد بود بستگی به چیزهایی مثل زمان مصرف شده دارد. در خانواده هایی که گرایشات فرهنگی و موقعیت اقتصادی قوی دارند، خرید خدمات می تواند باعث آزاد شدن زمان برای رشد و شکوفایی فرهنگی فرزندان شود. موقعیت اقتصادی قوی همچنین به فرزندان امکان تحصیلات طولانی مدت و مورد توجه نخبه گان را می دهد واین، تربیت فرهنگی آنها را جلو می برد. بنابراین انتقال سرمایه ی فرهنگی در خانواده های مرفه موثرتر انجام می پذیرد تا در خانواده هایی با همان گرایشات فرهنگی ولی با موقعیتاقتصادی ضعیف تر.
در گروه هایی که جایگاه خودشان را بر پایه ی سرمایه ی فرهنگی نهادینه گذشته اند، در شکل مدارک و عنوان های تحصیلی، اغلب از آنچه که بوردیو "بازتولید به واسطه ی آموزشگاه" می نامد استفاده می شود. بازتولید در اینجا به این نحو صورت می گیرد که فرزندان اشخاص دارای تحصیلات عالی، در رقابت با دیگران، خودشان به دنبال تحصیلات عالی می روند. در اغلب موارد این فرزندان بخاطر سرمایه ی فرهنگی که از خانواده شان کسب کرده اند در رقابت موفق می شوند. طبق نظر بوردیو اینطور است که مدرسه هم، به نقش فرهنگ در طبقات مسلط اجتماع ارج می گذارد. با اینکه دانشجویانی که از طبقات بالا و مسلط اجتماعی می آیند، دارای دانش بیشتری از دیگران نیستند اما بخاطر نقش برجسته تر و بخاطر نوع سخن گفتن و استدلال شان، تواناتر از دیگران به نظر می آیند. برای همین دانشجویان هر چقدر از طبقات پایین تری بیایند، کمبودها و ناتوانایی های بیشتری خواهند داشت. به نظر بوردیو نباید فرق اساسی میان این روش های بازتولید (خانوادگی و با واسطه ی آموزشگاه) قائل شد. هر دوی آنها بر اساس خانواده قرار دارند، با اینکه انتقال سرمایه ی فرهنگی غیر مستقیم تر است چون با واسطه گی مدرسه منتقل می شود.